X
تبلیغات
کتابچه

کتابچه

ادبی هنری تاریخی

کنفسیوس +منسیسوس

کنفسیوس +منسیسوس

سلسله جو 1122تا221 در دربار قدرت داشت وسال های زیادی قسمتی از چین را زیر سلطه داشت او اوایل سلطنت جو را دورن طلائی میدانست چون هماهنگی اجتماعی به حد کمال رسیده بود. نام اصلی اش" کانگ فو"معروف  "استاد کانگ" که در لاتین با نام"کنفسیوس" پدرش جنگ جو شجاعی بود که چندی پس از تولد وی از دنیا رفت وی زیر نظر مادرش تربیت شد و در سن "19" ازدواج کرد. نخستین جانشینش "منگ سو" یا"منسیوس" بود. کتاب پیشنهادی در این باره چرا و چگونه :جلد 24 "تمدن چین باستان"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 17:23  توسط علیرضا یزدانی   | 

اساسین بازی آخرزمانی

یکی از بازی هایی که  ایرانی ها – بعضی هاشون – مدعی اند کار شیطان پرست ها است بازی زیبا و مهیج اساسین است . اسن بازی درباره ی  حسن صباح بنیانگذار گروه حشاشین در کوه های الموت قزوین است که ریشه ای تاریخی و واقعی دارد . بهتر است  اول  ببنید میتونید بهترشو بسازین  اگه میتونین بسازین تا جوون  های ایرانی داستان و افسانه های خودشونو از دیدگاه غربی ها ببینیم درست نیست به افراد دیگه توهین کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 3:13  توسط علیرضا یزدانی   | 

داستان مداد سیاه

داستان مداد سیاه

امروز هوا  روشن  و  صافه  وای حواس ندارم

امروز هم روز تولد و شادی،وهم غم و اندوه منه

غم و اندوه من به این علته که دو قرن از عمر درازم

میگذره ومن ناراحت اینم که یک وقت

 هیزم شکن ها

نیان و منو قطع نکنن

بابا چرا فکر میکنند مارو قطع میکنن اتفاق خاصی نمی افتد ای مردم این ظلم دوطرفه است1به

 ما ظلم میشود.2به خودشون ظلم میشود- یعنی:افزایش

  دی اکسید کربن 

وکمبود اکسیژن درنتیجه اشباع شدن زمین

از این گاز خطرناک و مرگ

آور( قسمت اول)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 23:38  توسط علیرضا یزدانی   | 

درباره ی بازی اساسیین یا حشاشیون

 

داستانهای اسرار آمیز اساسیون یا حشاشین یا حشیشیون یا فدائیون ،از قرن دوازدهم میلادی تا کنون مورد توجه بسیاری بوده است .

پیروان مکتب صباح که به الموتیان و اسماعیلیه نیز شناخته می‌‌شدند ، به نام حشیشیون (حشاشین) معروف بودند که ریشهٔ کلمهٔ Assasination در زبان انگلیسی نیز از همین مکتب است.

اسماعیلیه یکى از فرقه‏هاى شیعه محسوب می شود.

آنان گروهى بودند که به امامت اسماعیل گرویده و مرگ او را انکار کرده ، گفتند او زنده و غایب است و روزى ظهور خواهد کرد . و در توجیه عمل امام صادق علیه‏السلام که جنازه‏ اسماعیل را تشییع و تدفین کرد ، گفتند اینها همگى جنبه‏ ظاهرى داشت و مقصود این بود که بدخواهان به گمان این‏ که او مرده است درصدد سوء قصد به جان او برنیایند .

انشعابات زیادی در این گروه رخداده است که خود داستان مفصل دارد . اما حسن صباح که یک ایرانی شیعه اثنی عشری بود اما بر اثر القائات و تبلیغات دین گروه به شیعه اسماعیلی گرائید . با رفتن به مصر که مرکز علمی اسماعیلیه به شمار می‌آمد به آموختن تعالیم اسماعیلیه پرداخت که در سال 472 به دلیل طرفداری وی از شیعه نزاری از مصر به مغرب تبعید می‌شود. و سرانجام به ایران در اصفهان می‌رسد ، و با حکومت سلجوقیان مخالفت علنی می‌کند و مورد تعقیب آنان واقع می‌شود . و بالاخره به دژهای الموت پناه می‌گیرد. و فعالیت خود را برای تربیت نیروی ورزیده و رزم‌آور شروع می‌کند.

مشهورترین نام و لقب این فرقه همان «اسماعیلیه» است ، که چون به امامت اسماعیل فرزند امام جعفر صادق علیه‏السلام معتقدند ، به این نام خوانده شده‏اند . گذشته بر این نام ، القاب دیگرى نیز دارند که برخى از آنها عمومى و برخى خصوصى است ؛ آنها عبارتند از:

باطنیه : از دیگر القاب عمومى آنان لقب باطنیه است و بدان جهت به این نام شهرت یافته‏اند که براى هر ظاهرى به باطنى قایل‏اند.

سبعیه : لقب دیگر آنان سبعیه است. علت نامیده شدن آنان به این نام این است که به امامان هفت‏گانه قایل‏اند و رهبرى الهى را بر پایه‏ى حجت‏هاى هفت‏گانه تفسیر مى‏کنند.

تعلیمیه : از القاب دیگر اسماعیلیه ، تعلیمیه است . وجه تسمیه‏ى آنان به این نام این است که امام را عالم به باطن امور دانسته و معتقدند هیچ کس حتى پیامبر، جز به واسطه‏ى تعلیم امام ، بر باطن آگاه نمى‏گردد.

ملحده: بدان جهت به این لقب خوانده شدند که گاهى ظواهر شریعت را رها کرده و به باطن بسنده کردند.

اما یکی از القاب این گروه حشیشیون ، (حشاشین) می باشد.

در اینکه چرا این گروه را به این نام می خوانند دو دیدگاه وجود دارد

الف : زیرا در آن زمان حشیش به معنی دارو و حشاش به معنی دارو فروش و حشاشین جمع عربی حشاش می‌باشد .

ب : حشیشیان گروهی اند که با مصرف حشیش ، در کمال شجاعت اقدام به عملیات انتحارى و ترور اشخاص می نمودند .

بررسى و تحقیق تاریخ اسماعیلیان کارى بسیار دشوار است .  محققان براى پژوهش در باره این فرقه با مشکلاتى رو به رو هستند که در بررسى سایر سلسله‏ها و فرقه‏ها وجود ندارد . کمتر فرقه‏اى را مى‏توان یافت که مانند اسماعیلیان دچار ابهام و پیچیدگى شده باشد. تاریخچه زندگانى سران آن‏ها و افکار و عقایدشان بسیار تاریک و مبهم است و این مشکل با مراجعه به منابع متعصبانه و مغرضانه دشمنان اسماعیلیان که اجبارا به آن‏ها رجوع خواهد شد ، برطرف نمى‏شود . ابهام در تاریخ این گروه دلایل مختلفى دارد ، از جمله این که منابع تاریخى خود اسماعیلیه نوعا از بین رفته و ماخذ عمده اطلاعات ، کتاب‏هایى به قلم مخالفان ایشان است. از این رو، به ناچار باید به منابع تاریخ‏نویسانى اتکا کرد که یا کورکورانه دشمن تحولات درونى اسماعیلیان بودند، و یا آن را نادیده مى‏گرفتند ، لذا بر محقق منصف و بى‏غرض که تا اندازه‏اى با تاریخ آن عصر، انس دارد ، غرض‏ورزى در بسیارى از نسبت‏ها که به این فرقه و پیروان آن داده اند ، آشکار است ، و اغلب آن‏ها به نظر کلى ، ساختگى مى‏آید.

محققان غربى نیز که شایسته بود با مسئله ، منصفانه و محتاطانه برخورد کنند در نخستین وهله ، تحت تاثیر خیال پردازى‏هاى صلیبیان و شخص مارکوپولو و روش مخالفان قرار گرفتند و تاریخ را همانند «داستان پلیسى‏» دنبال نموده‏اند و اسماعیلیان را نه انسان‏هایى پاى‏بند به اعتقادات محکم حاکم‏شان «شیخ الجبل‏» بلکه انسان‏هاى شیطان‏صفتى به حساب آورد که پاى‏بند «طریقت‏حشاشین‏» بودند.

روحانى کاتولیک آلمانى بروکاردوس (Brocardus) در سال ۱۳۳۲ (میلادى) درباره آنها نوشت : «آنها تشنه خون بشر هستند و بیگناهان را در قبال گرفتن پول مى کشتند.»

بى باکى جسورانه «حشاشین» در اروپا با وجود شیطانى بودن این فرقه از نظر آنها زبانزد خاص و عام شد . بدین ترتیب در نامه هاى عاشقانه ایتالیایى قرن دوازدهم میلادى عباراتى مانند این باب شد : «من اساسین توام و در حالى که به فرامینت گردن مى نهم امیدوارانه به بهشت چشم دوخته ام .» یا «همچون اساسین ها که ثابت قدم در خدم استادشان بوده اند من نیز با وفایى خدشه ناپذیر در خدمت عشق بوده ام.»

در مورد نام حشاشین و متناظر قراردادن آن با " کسانی که حشیش استعمال می کردند " باید گفت که نمی توان گروه سازمان یافته و منسجمی مثل آنها را که کسی جز مغولها نتوانست قلعه اصلی آنها یعتی الموت را تصرف کند ، با چنین داستانهایی بی آبرو کرد . گفته می شود که حشاشین کسانی را فریب داده و پس از خوراندن حشیش به آنها ، با قرار دادن آنها در باغهای خرم و باصفا و با چند زن ، به آنها القا می کردند که آنها اکنون در بهشت هستند و اگر می خواهند که از آن اخراج نشوند باید شخصی را به قتل برسانند ، در حالی که اگر آنها اینگونه زندگی می کردند هرگز نمیتوانستند در دراز مدت دوام آورده و شخصیتهای مهمی در تاریخ را نیز به قتل برسانند ..........................   اگر سوالی در این باره داشتید بپرسید جدا ازاین بازی جالبی   داره

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:42  توسط علیرضا یزدانی   | 

ژول ورن

ژول ورن (به فرانسوی: Jules Verne) (۱۹۰۵-۱۸۲۸) نویسنده و آینده‌نگر فرانسوی بود که کتابهای زیادی با مضمون علمی-تخیلی نوشت.

او هنگامی از سفر به هوا و فضا و زیر دریا در داستان‌های خود سخن گفت که هنوز بشر نتوانسته بود وسایل و امکانات چنین سفرهایی را فراهم کند. آثار او از نظر ترجمه به زبان‌های دیگر بعد از آثار آگاتا کریستی در رده دوم جهانی هستند. سال ۲۰۰۵ به مناسبت صدمین سال مرگ او «سال ژول ورن» نامیده شد. تاکنون چندین فیلم از آثار او ساخته شده‌است.

ژول ورن در هشتم فوریه ۱۸۲۸ میلادی در یک خانواده مرفه در منطقه فدو از شهر نانت فرانسه به دنیا آمد. به خواست پدرش تحصیلاتش را در رشته حقوق به پایان برد اما ذوق نمایشنامه‌نویسی و رمان‌نویسی او را بر آن داشت که کم‌کم به سوی ادبیات کشیده شود. در ابتدا هرچند موفق نبود، ولی بعد پیشرفت سریعی کرد. «پنج هفته در بالون» او بسیار موفق بود و هواخواهان بسیاری یافت. ناشر آثار او، پیر-ژول هتزل برای او دوست و مشاور و همراه بسیار خوبی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 10:37  توسط علیرضا یزدانی   | 

ژول ورن

ژول ورن (به فرانسوی: Jules Verne) (۱۹۰۵-۱۸۲۸) نویسنده و آینده‌نگر فرانسوی بود که کتابهای زیادی با مضمون علمی-تخیلی نوشت.

او هنگامی از سفر به هوا و فضا و زیر دریا در داستان‌های خود سخن گفت که هنوز بشر نتوانسته بود وسایل و امکانات چنین سفرهایی را فراهم کند. آثار او از نظر ترجمه به زبان‌های دیگر بعد از آثار آگاتا کریستی در رده دوم جهانی هستند. سال ۲۰۰۵ به مناسبت صدمین سال مرگ او «سال ژول ورن» نامیده شد. تاکنون چندین فیلم از آثار او ساخته شده‌است.

ژول ورن در هشتم فوریه ۱۸۲۸ میلادی در یک خانواده مرفه در منطقه فدو از شهر نانت فرانسه به دنیا آمد. به خواست پدرش تحصیلاتش را در رشته حقوق به پایان برد اما ذوق نمایشنامه‌نویسی و رمان‌نویسی او را بر آن داشت که کم‌کم به سوی ادبیات کشیده شود. در ابتدا هرچند موفق نبود، ولی بعد پیشرفت سریعی کرد. «پنج هفته در بالون» او بسیار موفق بود و هواخواهان بسیاری یافت. ناشر آثار او، پیر-ژول هتزل برای او دوست و مشاور و همراه بسیار خوبی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 10:37  توسط علیرضا یزدانی   | 

درباره ی تن تن

ماجرا های تن تن ومیلو یکی از داستان های زیبا و مهیج  که  نوشته هرژه نویسنده یهودی  که چندتا  شخصیت اصلی دارد که عبارت است از: ناخدا هادوک.تن تن . دوپونه  و دوپون. کاتبرت تورنسل.و شخصیت های تیره ی دیگه مثل راستا پاپولوس و شخصیت تیره ی دیگه   در  این ماجراها ما شاهد کارهای جالب .دیدنی  ومتفکرانه تن تن هستیم که همیشه یک جور شروع میشود که اتفاقی  برای تن تن یا کسی  میافتد  که تن تن ان را با کنجکاوی منشا کشف میکند. دوستان بهتر است بدانید در اوایل انقلاب  اجازه  ورود این  داستان رو به ایران نمیدادند  هرژه یک فرد یهودی بود. گناه که نکرده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 10:27  توسط علیرضا یزدانی   | 

ویلیام شکسپیر نمايشنامه نويس انگليسي (1564- 1616 )

شکسپیر

ویلیام شکسپیر

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر «استرتفورد» در ایالت واریک انگلستان، زارعی به نام ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او «جان» در حدود سال 1551 در شهر استرتفورد به شغل پوست فروشی مشغول شد و «ماری آردن» دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام» گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می گویند كه او ابتدا شاگرد يك قصاب شد و چون از دوران نوجوانی دلبستگی شديدي به ادبیات داشت، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.
در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام «آن هثوی» از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان، زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.
پس از ورود به لندن، به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت از اسبهای مشتریان مشغول شد، ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و به ایفاي نقش پرداخت. بعداً وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.
در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند. در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام «تقلای بی فایده عشق» در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد، نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد.
الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه «گلوب» که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه «لرد چیمبرلین» باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار «کریستوفر مارلو» و نویسنده نو پای دیگر به نام «جن جانسن» را نیز به اجرا در می آورند ، اما آثار «ویلیام شکسپیر» بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.
شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه «هانری هشتم» سوخت و سال بعد، دوباره افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفورد بازگشت، تا در آنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود، به دست آورده بود. نمایشنامه هایی که در این دوره از زندگی اش نوشت، عبارتند از« زمستان» و «توفان» که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.

مجموعه آثار
با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به روي صحنه می رفت، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه «زنان سر خوش وینزر» (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را در اتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه نوشته است. به احتمال زیاد، شکل فشرده ای از نمایشنامه را - از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی- با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است.
طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند. در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی به نام «شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند» اثر «هالینشد» بوده است. شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه هاي خود از جمله «هانری پنجم»، «ریچارد سوم» و «لیر شاه» را از همین کتاب گرفت.
 از دیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است، می توان به : هملت، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.
نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود. تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای 1591 و 1595 نوشته شده، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال 1595 باشد.
هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است. هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد و دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد. می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید. اين نمايشنامه، انسان را در خود گم می کند، گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند. بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 11:20  توسط علیرضا یزدانی   | 

درباره ی رپ

دوستان عزیز من فکر می کنم چیزی که در کشور ما بعنوان موسیقی رپ معرفی و شناخته شده با چایگاه جهانی خودش خیلی فاصله دارد . خیلی از رپرهایی که در ایران می خوانند فکر می کنند رپ یعنی فحش و دریوری و بد گفتن به این و آن است . اگر بتوانیم رپ را به موضوعات اجتماعی و یا شاد به دور از فحاشی و دشنام سوق دهیم قطعا متایج بهتری به دنبال خواهد داشت .

 از میان رپرهایی که در ایران می خوانند و حرفی برای گفتن دارند سروش هیچکس است که هر کدام از سروده های او حاوی مطالب خوب و شنیدنی است . دلیل محبوبیت هیچکس برای این است که حرف دل اجتماع را با هنرمندی تمام و جسورانه با رعایت احترام شنونده بیان می کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 2:4  توسط علیرضا یزدانی   | 

شجره نامه کوروش

 

کوروش کبیر پدر اتوسا و کمبوجیه دوم و رکسانا و بردیا بود. داریوش و اتوسا باهم ازدواج

 میکنند و پسر انها خشایاراول پدر اردشیراول میشود.اردشیراول پدرخشایاردوم   -سغدیان-   داریوش

 دوم میشود.داریوش دوم پدراردشیردوم و استانس میشود.اردشیرسوم فرزند و ارسس نوه ی

 اردشیردوم .ارسان فرزند و داریوش سوم نوه ی

                              استانس...............................................

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:5  توسط علیرضا یزدانی   |